مرغکی در دل سپیداری
ساخت یک آشیانه ی زیبا
مثل دهقانکی که بر سر کوه
بهر خود ساخت خانه ی زیبا
هر که آن آشیانه را می دید
در دل خویش بی صدا می گفت:
کاشکی این پرنده از صیاد
در امان بود و بر نمیآشفت
غافل از اینکه زان درخت بلند
دست صیاد، سخت کوتاه است
غافل از اینکه زیرک است آن مرغ
و ز آفات راه آگاه است
روزها می گذشت از پی هم
مرغک آرام بود و بی پروا
گاه از روی شانه ها ی درخت
چشم می دوخت سوی آدم ها
که در آن کوچه باغ می رفتند
در پی زندگی به بیم و امید
روی هر خانه باغ در پرواز
دستهای از کبوتران سپید
حیرتی بین عابران می دید
که برایش عجیب و مبهم بود
باغ ها با وجود سرسبزی
گاه مثل غباری از غم بود
جمع خوب کبوتران قشنگ
هر دم از وحشتی به هم می ریخت
از دل آسمان هر از گاهی
گویی اندوه سرد و غم می ریخت
تا که آن مرغ ساده دل روزی
هوس و کنجکاوی اش گل کرد
به تماشای باغ از نزدیک
و به گشتی در آن تمایل کرد
پر زد و ز آشیانه اش برخاست
تا نگاهی کند به کوچه و باغ
بی خبر زانکه کوچه ها پر بود
از خس و خارها و جغد و کلاغ
تا به نزدیک باغ و کوچه رسید
هر چه می دید رنگ دیگر داشت
کوچه باغ از سر درخت انگار
رنگ و بو و صفای بهتر داشت
شد پشیمان از این هبوط ولی
گوشه ای از دلش هوایی بود
در سرش شور و شوق گشت و گذار
در دلش حسرت جدایی بود
بر لب بام خانه ای بگذشت
دید آنجا کبوتری حیران
یک نظر سوی گربه ها می کرد
نظری سوی جوجه ها نگران
در زمینی که دانه برمی چید
چشم هایش به این و آن سو بود
گویی آنجا شکارچی هر سو
در خیال ربودن او بود
گاه نوشیدن دو قطره ی آب
نگران عقاب و کرکس بود
الغرض زندگی در آن همه رنج
سخت بود و نه کار هر کس بود
رفت زانجا به نقطه ای دیگر
تا نبیند مگر که سختی و رنج
مثل آن خوش خیال سیاحی
که رود بی تلاش در پی گنج
رد شد از روی تپه ای سرسبز
دید کبکی به ناز می رقصد
گفت عجب سرخوش است این مرغک
و چه پر رمز و راز می رقصد
رفت نزدیک او کمی اما
دید بال و پرش پر از خون است
گفت اینجا خوشی و بی دردی
همه افسانه است و افسون است
دام و صید است و در کمین صیاد
هر کسی در خیال خام خود است
صید دنبال چیدن دانه ست
چشم صیاد سوی دام خود است
آن که امروز نام او صید است
چه بسا دوش بود صیادی
آنچه در باد می رسد از راه
باز گردد دوباره در بادی
هر که دامی نهد سر راهی
دام دیگر نهند در راهش
هر که چاهی کند برا ی کسی
افکند دهر در همان چاهش
مرغک بینوا در آن صحرا
هی به این سو و آنطرف می رفت
گه لب جوی و گاه بر لب بام
نگران بود و بی هدف می رفت
هر چه می دید از خوشی و سرور
همه بی مغز و پوچ و باطل بود
بین آن سرزمین و اوج درخت
هاله ای از غبار حایل بود
دل او تنگ شد برای خودش
که کجا بوده است و حال کجاست؟!
از دل خود مدام می پرسید
که از آن آشیانه از چه جداست؟
پر زد و رفت سوی اقیانوس
بلکه دل را زند به دریاها
یا کند زندگی یکی دو سه روز
با خیالات وخواب و رؤیاها
رفت و تا اوج آسمان پر زد
هر چه می دید آب بود و آب
از تماشای آن شکوه قشنگ
شد دلارام و سرخوش و شاداب
گفت باید که رفت از نزدیک
این شکوه زلال را حس کرد
با تماشای آب از ره دور
نتوان این جمال را حس کرد
رفت تا روی سطح اقیانوس
دید آنجا هم از غمی خبر است
دل دریا برای ماهی ها
نیست آرام بلکه پرخطر است
ماهی بی گناه در دل آب
بی دفاع و صبور و بی آزار
می رود راه خویش را اما
به کمینش نشسته ماهیخوار
مرغک خسته حال بیچاره
که کنون بود زاشیان رانده
به هوا و هوس اسیر شده
در خیالات خام وامانده
خاست تا سوی آشیانه پرد
نفسی تازه کرد و بال گشود
ناگهان چیره دست صیادی
که به فکر شکار مرغان بود
از کمینگاه باغ، تیر هوس
سوی آن مرغ ساده لوح انداخت
رفت و بر سینه اش دقیق نشست
و به یک تیر، کار او را ساخت
مرغک افتاد ز آشیانه به دور
زخمی و خونچکان پر و بالش
دور ماندن ز اوج آزادی
اینچنین بود بخت و اقبالش
***
ای تو سرو بلند باغ وجود
دل من مرغ آشیانه ی توست
بی پناه است و بی کس و تنهاست
میهمان غریب خانه ی توست
مرغکی بی شکیب و بوالهوس است
سخت محتاج مهربانی توست
ایمن از هر چه دام و صیاد است
تا در آغوش آسمانی توست
کوچه و باغ اگر چه در ظاهر
سبز و شاداب و خوب و آباد است
لکن اندر پی شکار آنجا
به کمین ایستاده صیاد است
دل ما را به سوی خویش بخوان
که نخوانند رهزنان او را
به نگاهی ز مهر کن آرام
این همه حیرت و هیاهو را

