بيا درين سر پيري خراب كن ما را
دوباره ساكن عهد شباب كن ما را
غزال دشت خياليم و تشنه مي گرديم
رها ازين همه وهم و سراب كن ما را
تهي ز نشئه ي جانيم و جرعه مي خواهيم
به نفخه اي ز دم خود شراب كن ما را
لب اراده خموش است و تشنه ي نظريم
به يك اشاره ي ابرو مجاب كن ما را
نگاه اهل نظر زير و رو كند جان را
دوباره زنده به اين انقلاب كن ما را
خيال لطف نگاهت امان ربود از صبر
عنايتي كن و پر شور و تاب كن ما را
نحیف و خام و خمار و نپخته ایم ای مهر!
به سوز شعله ی چشمت کباب کن ما را
ز تیغ رهزن احساس در امان کس نیست
به تیر غمزه رها ز اضطراب کن ما را
در امتداد و شعاع نگاهت اي خورشيد
چو ذره همسفر آفتاب كن ما را
اگر چه باغ جاي گل و بلبل و غزل است
نه گل نه سبزه كه خاري حساب كن ما را
امیر عرصه ي سيمرغ ! ما مگس باليم
سوار بر پر و بال عقاب كن ما را
كجايي اي كه لبت راز حل مشكل هاست
رها ازين سخن بي جواب كن ما را
بيا سلاله ي كوثر! شكوه عطر بهشت!
به بوي نرگس چشمت خراب كن ما را

