
كجا چنبن به شتاب ای رفیق و همره خوب؟
دل از وداع تو پر اضطراب و پرآشوب
غم فراق تو دردل گران و سنگین است
که در صبوری و فرزانگی نیم ایوب
سحر سحر به دعا و نماز و راز و نیاز
وبا نوای خوش "ربنا" غروب غروب
بدست خویش تو دست دلم به سوی خدا
بلند کردی و زان پس چو همدمی محبوب
به راه ذکر و مناجات و معرفت بودی
انیس جان من بی لیاقت محجوب
اگرچه قفل شد این دل به ظلم وغفلت وجهل
بیا دوباره درش را زلطف و مهر بکوب
دل از هرآنچه که غیراست کن تهی وانگاه
همیشه باش درآن گرم شست و رفت و روب
زعیب و ریب و ریا و طمع رهایش کن
ندارد ارزش دلدادگی دل معیوب
ز تیرگی و سیاهی دلت اگر تنگ است
بدان که کرده دران غفلت و گناه رسوب
علاج این دل پژمرده مهر خوبان است
به نور مهر کسی شاد کن دل مکروب
دلی که مهر کسی را ندارد اندر خویش
چه فرق بین دلی اینچنین و سنگ و چوب؟
رفیق ناله ی شبگیر خویشم
دلم تنگ خودم گشته است امشب
اسیر آه بی تاثیرخویشم
اگرچه دم زمهرت می زنم من
ولی شرمنده ی تزویرخویشم
دویدم درپی دل در همه عمر
خراب نفس بی تدبیرخویشم
دل نالایق من عاشق توست
مس ام، دلبسته ی اکسیر خویشم
ملامت بر من عاشق روا نیست
که من بازیچه ی تقدیر خویشم
به خوابم آمدی یک شب، وزآن شب
پی آن خواب بی تعبیر خویشم
ز تغییر و تغیرهای ایام
کنون دلواپس تغییر خویشم
امان از دست این شمشیر غفلت
که من قربانی شمشیر خویشم
بود درنده شیری نفس و اینک
چو آهویی به چنگ شیر خویشم
پریشانم ز دیر و زود ایام
و در زندان زود و دیر خویشم
اگر نومید از خویشم درین راه
ولی امیدوار پیر خویشم
درین وادی چو سربازان جانباز
پی فرمانروا و میرخویشم
بشو با آب رحمت لوح دل را
که بی تو عاجز از تطهیر خویشم
گناه اگرچه زیاد است امید بیشتر است
تو خود سفارش مهمان به میزبان کردی
که حرمتش بگذارید اگر چه کافراست
اگر چه نامه سیاهیم و روسیاه این دل
امیدوار در تو نه درگه دگر است
مرا کرامت تو سوی خویش می خواند
اگرچه جرم و گناهم بسوی نار براست
به باب لطف تو و باب بخششت سوگند
که نا امید نه هرگزگدای این دو در است
درون این دل سرگشته مهردلداری است
که مهر او سبب جلب مهر داور است
دلی که مهر و تولای دلبری در اوست
حریم امن و امان خدای دادگر است
اگر نظر به دلی از وفا کند آن دل
چو عرش روشن و نورانی از همان نظر است
چنین دلی به هزاران هزار می ارزد
و از هرآنچه که خوبیست بهتراست و سر است
دلی که مهر کسی را بپرورد در خود
برای اهل محبت چو نخل باور است
ز غیر او دل خود را تهی کن و آنگاه
ببر به محضر یاری که منشأ اثر است
حریم امن خدا را به غیر او مفروش
که هر که باخت دلش را، سزای او ضرر است
هنرنه علم و نه فضل و نه مال و فرزند است
که شاد کردن دل های بیدلان هنر است
مشو به سیم و زر و زور بازویت مغرور
که افتخار ،زدن پشت پا به سیم و زر است
اسیر و بنده ی او باش و باش آزاده
که این طریقه تو را رهنمون و راهبر است
اگر که مرکب فضل و خودی است آماده
مشو سوار چنین مرکب ار چه راهور است
به جد و جهد کمر بر سلوک این ره بند
مسیر سیر الی الله صعب و پر خطر است
بدان که هیچ نماند درین سرای خراب
و هر چه جز دل پاک است درگذر است
شراره ای بدل انداز زان گدازه ی عشق
که بس نفیس و بها دار جان پر شرر است
اگر بلا و مصیبت رسد تو را در راه
فقط امید و توکل در آن تو را سپر است
گهی به جان و گهی دل قدم زدن باید
گهی به خون دل و گاه پاره ی جگر است
گهی به دادن جان است و سربدار شدن
گهی به نیزه گهی در تنور در سفر است
ز بحر علم و عمل گوهر صفا بر گیر
به هرچه گوهر دیگر سرآمد این گهر است
سراغ گمشده ی خویش ازاین و آن تو مگیر
که او درون دل است و برون ز بحر و بر است


