----------------------------------------------- قابل توجه بازدیدکنندگان محترم: هیچکدام از مطالب و اشعار (بدون ماخذ) این وبلاگ نقل قول نمی باشد.لذا تقاضا دارم از نقد مطالب دریغ نفرمایید.(مسعود) ------------------------------------------------ دلا باید ز نی نالیدن آموخت ز چشم چشمه ها جوشیدن آموخت ز آب چشمه و نیزار سرسبز به دشت زندگی بالیدن آموخت *** سر به نیزار بزن سر بسر ما بگذار با پیامی به سر دیده ی ما پا بگذار رو نمای تو به نیزار ، دل ماست، بیا دل ما را ببر اما دل خود جا بگذار *** به نیزارم اگر آیی شود گلزار نیزارم نخیزد دیگر از نای من اینسان ناله ی زارم گل رخسار تو گر بشکفد در باغ جان من تمام عمر با یاد تو باغ پرگلی دارم *** بیا ای خوش قدم نیزار ما را هم تماشا کن بیا رخسار ماهت را در اینجا رشک گل ها کن صدای ناله خیزد از دل نیزار ،اما تو بیا لبخند شادی بر لب نیزار اهداکن *** گذر را آب افشانید،اینک یار می آید به گوشم نغمه ی وصل از دل نیزار می آید همان یاری که عمری بود سوی ما نمی آمد نمی دانم چرا آن نازنین این بار می آید! *** به نیزاری گذر کردم نه آبی دیدم و نی نی در میخانه ای رفتم نه ساغر دیدم و نی می به گلزاری شدم، آنجا گلی خوش رنگ و بو دیدم شدم محو رخش،کردم ره صد ساله در دم طی *** من از نیزار می آیم به استقبال من آیید ز کوی یار می آیم به استقبال من آیید تهی گشتم زخود،نالیدم از شوقش،ولی اکنون پر و سرشار می آیم به استقبال من آیید *** صدای گام هایی از دل نیزار می آید به گوشم نغمه ای آید که: اینک یار می آید اگر نیزار سر سبز است، اما یار سر سخت است گمانم یار سرسخت از سر اجبار می آید *** نوای آب و سوز نی در این نیزار پیچیده ست گمانم یک دل نازک ز دست یار رنجیده ست چه باید کرد ؟زیرا دم برآوردن ز جور یار به کیش عاشقان مبتلا کاری نسنجیده ست